بالاخره، بعد از سه ماه و
خورده اي بازم آفتابي شدم. تو اين مدت وقت سر
خاروندن نداشتم، چه برسه به وبلاگ نوشتن. واقعا
زود گذشت. تو اين مدت اتفاق هاي مهمي تويه زندگيم
افتاد. از محيط كار گرفته تا زندگي خصوصي. با خبر
شدن از دوستي كه مدت ها بود ازش بي خبر بودم،
صميمي شدن با يه فرد خاص. تغيير كردن خيلي از
ابعاد زندگيم، ديدم روي خيلي از مسائل تغيير كرده.
الان چيز هايي برام مهمه كه قبلا نبود. يه جورايي
فكر ميكنم عاقل تر شدم، بزرگتر شدم. در كل زندگي
خوبي دارم و خداراشكر راضي ام و تمام تلاشم بر
اينه كه به وضعيت بهتري برسم.
اينجا را واقعا خيلي دوست
دارم، اينجا ميتونم وقتي بي حوصله ام، وقتي شادم،
وقتي حس خوبي دارم يا حس بد ميتونم خودم را خالي
كنم. يه زماني بود به اينجا بيشتر ميرسيدم اما دو
سالي هست كه ديگه به علت گرفتاري هاي كاريم كمتر
ميتونم به اينجا برسم. يه زماني بود حتما 20 دقيقه
در روز روزنامه ميخوندم، سايت هاي خبري كه ديگه
هيچي، همه را زيرو رو ميكردم. بعدا فقط سايت هاي
خبري بود به همراه خواندن تيتر مطالب روزنامه.
الان فقط عكس هاي روزنامه را نگاه ميكنم و
بي بي سي و
زيگزاگ ميخونم. اصلا وقت فكر كردن ندارم و اين
خيلي بده. دلم ميخواد برم به سمت ادبيات و هنر ولي
نميشه. يه جورايي در كل فكر ميكنم استفاده زيادي
از زندگيم نميكنم، اون جوري كه بايد باشه نيست.
دلم ميخواد جوره ديگه اي باشه اما متاسفانه نميشه.
نــســیـــم دره بــــاطـــل دلــم
وای
عقیــم دشـت بیحاصل دلــم وای
دلــم وا دل، دلــم وا دل، دلــم وای
خـراب خــسـتــه از پــا نـشـسـتـه
گــریـبـان غـمـت را مـی زنـد چـنگ
دلــم تنگ و دلــم تنگ و دلــم تنگ
بکوبم چون سبـویـش بر سر سنگ
صبـوری کـو کـه چـون دیـوانه مردم
از ایـن دنــیــای دون دنــیـای وارون
دلـم خـون و دلـم خون و دلـم خون
بـه اردوی غــم عـالـم شـبــیــخـون
کـمک کـن تا زنیـم از مکمن عشق
دوستان در خاتمه اميدوارم
سال خوبي داشته باشيد و تويه اين سال بتونين
به هر چي كه ميخواهين برسين و منم هرگز فراموش
نكنين.
من هنوز زنده ام، هنوز هم محو
نشده ام. اتفاقا كلي هم سرحالم چون، پنج روز در
هفته روزي يك ساعت و نيم ورزش ميكنم و اين به كل
زندگيم را متحول كرده. روز ها ديرتر ميام خونه،
خسته تر ميام، ساعت خوابم تغيير كرده و شادابتر هم
شدم. خلاصه كلي خوبه. در ضمن كلي هم فعال شدم، كلي
چيز جديد دارم ياد ميگيرم و اين خيلي عاليه. يك
برنامه سه ماهه دارم كه اميدوارم به تمامش برسم.
سه تا كتاب هم بايد بخونم كه
ماشالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اصلا نميرسم برم طرفشون. سه ماه گذشته خيلي خوب
بود چون تونستم 20 كيلو وزن كم كنم كه اين خيلي
برام مفيد بود يعتي از 104 رسيدم به 84 البته هنوز
هم در حال كم كردنم ولي نه به اون شدت. در هر صورت
شكر … .
خودمونيما جديدا چقدر اين
كتاب ها شيك شدند. آدم دلش مي خواد تمام اتاقش
را پر كنه از كتاب. اين چند روزه دو كتاب شيك
ديدم كه آدم را ياد كاپوچينو هاي آني مينداخت.
از تويه يكيشون كه اسمش هست
" كافه نادري "
( اثر
شاهكار بينش پژوه ) اين شعر را در آوردم.
چيزه قشنگي، فكر كنم به اتاقتون بخوره.
چند ماه پيش به علت نيازي كه به يك
پروكسي خوب داشتم، اومدم و يه پروكسي رويه يكه سروري
كه مسئوالش يكي از دوستام بود راه انداختم كه متاسفانه
دومين اون فيلتر شد و به رحمت ايزدي پيوست و بعد
از اون از IP استفاده كردم
به جاي آدرس دومينش. بعد از مدتي مجبور شدم از اون
سرور پروكسي را بردارم و ببرم جاي ديگه يعني
اينجا.در اين مدت هم
چيز هاي جالبي را كه ميديم براي دوستام در مسنجر
send to all ميكردم (حدود
50 نفر ) و هيچ آمار دققيقي از بازديد هاش نداشتم. اين
گذشت تا دو هفته پيش كه اين بار هم از سرور انداختنم
بيرون و مجبور شدم برم به عوامل دشمن يا همون آمريكاي
جهانخوار پناه ببرم. بعد از مزاكراتي كه با خود شخص
بوش داشتم، يك فضايي در يك سرور خوب در خود
the palnet بهم داد و من هم
كوچ كردم
اونجا.اما اين بار يكم
آمار گيري كردم. مثلا در هر روز چه صفحاتي ديده ميشه و
چند نفر با IP هاي مختلف در
روز ميان سراغ
اينجا و چه تعداد صفحه ميبينند و ... . برام جالب
بود همين send to all كردن
ها منجر به اين شد كه روزي حداقل
600 بازديد كننده با IP
هاي مختلف داشته باشه و روزي هم حداقل
19000 صفحه و ماكزيمم
26000 صفحه ديده بشه. در
واقع كمتر دقيقه اي در روز هست كه يك نفر از
اين پروكسي استفاده نكنه. از اين طريق 150 نفر تا
حالا من را add كردند و در
اين ميان هم چند دوست خوب هم پيدا كردم. اموم صفحات هم
كه ديده ميشه صفحاتي مربوط به سايت هاي س**ك**س**ي
ايراني و خارجي هست و بعد از اون مربوط به سايت هاي
خبري مثل
بي بي سي فارسي ( بيشترين )،
روز آنلاين،
پيك نت،
گويا و ... هست. به هر حال اين ارقام برام خيلي
جالب بود. البته شايد رقم هاي خيلي بالايي نباشه، اما
اميدوارم به سرعت بالاتر بره.
در نهايت خدا توفيقشون بده و اين سرور را هم از ما
نگيره.
الان كه اين متن را مينويسم آخرين
ساعت هايي هست كه در بيست و سه سالگي به سر ميبرم و
ميرم كه وارد بيست و چهارمين سال بشم. فكر ميكنم دو
سالي هست كه پي به ارزش زندگي و سلامتي بردم و تولد
برام معني پيدا كرده. نميدونم چي بگم ولي سعي كردم چند
دقيقه چشم هام را ببندم و به يك سال پيش فكر كنم.
يادمه سال پيش اصلا دلم نمي خواست كه وارد بيست و يكم
مهرماه بشم دلم ميخواست زمان همين جا ثابت مي موند و
من بزرگتر نميشدم. اما امسال اين حس را ندارم. سال پيش
يك روز قبل از تولدم يك تلفن مهم داشتم اما شايد امسال
نداشته باشم. سالي كه گذشت در كل برام خوب بود. چند
موردي بود كه اساسي حالم را گرفت. اما در كل سال خوبي
بود. سالي پر فراز و نشيب، اما زيباااااااا. سالي كه
دوست هاي جديدي پيدا كردم، تجربه هاي بيشتري كسب كردم،
از نعمت سلامتي برخوردار بودم و در كارم هم موفق تر از
قبل بودم. خدا را شكر .
بهترين كاري كه در بيست و سه سالگيم كردم و در بيست و
چهار سالگي هم ادامه خواهم داد، استفاده از طب سوزني
براي كاهش وزنم بود.
اما بدترين كاري انجام دادم؟ واقعا نميدونم.
نميدونم در سالي كه تا چند ساعت ديگه شروع ميشه چه
اتفاق هايي مي افته و وضع به چه صورت خواهد بود اما
ميخوام كه به هدف هايي كه دارم برسم.
و ديگر اينكه از همه شما كه تولدم را بهم تبريك گفتين
يا نگفتين و يا خواهيد گفت كمال تشكر دارم.
خودمونيما، اين افشين يه چيزيش
ميشه ها. يه كاره يه ملتي را برده تو فكر نميدونين
چه خزعبلاتي بهمون ميگفت . معلوم هم نيست كه كي
معلوم ميشه كه اين پسر گل ميخواد بره مسافرت،
ميخواد خودكشي كنه، ميخواد بره زندان، ميخواد بره
عمليات انتحاري انجام بده يا ... . خلاصه همه دارن
از نگراني ميپكن ولي بايد منتظر بود و ديد چي
ميشه. خدا كنه مثل يه بچه خوب و سالم برگرده شركت.