مرخصي پنجم
11:28 صبح یكشنبه, November 30th, 2008

ديروز ساعت سه رفتم پادگان. خيلي حالم بد بود تب و سرفه و آب ريزش بيني. خلاصه اين چهار ساعت داخل ماشين خيلي بد گذشت. وارد آسايشگاه كه شدم اصلا حال و حوصله كسي را نداشتم. فقط جواب سلام ها را ميدادم و اصلا انرژي و تعادل نداشتم. به هر بدبختي كه بود رفتم بهداري و مثل هميشه آمپول هگزا بهم دادند و يك قرص كه اصلا نخوردمش. تا صبح افتضاح بودم. اصلا نخوابيدم. بگذريم. صبح 48 ساعت مرخصي از بهداري گرفتم و ظهر راه افتادم و آمدم اصفهان. 7:30 شب خانه بودم، 8:00 شب مطب دكتر متخصص و بعد داروخانه و بيمارستان براي آمپول زدن و درنهايت 9:00 شب باز هم خانه بودم. خلاصه بهترم. 8 تا پنسيلين، 2 تا آمپول ديگه و يك قرص و يك شربت. فردا قطعا بهترم و فردا هاي اينده بهترتر. از اين دوره گند آموزشي هم چيزه ديگه اي نمونده وقتي برم نهايتا 15 روز ديگه. كه قصد كردم 2 روزش را هم حداقل بيام مرخصي و بعد هم مرخصي پايان دوره.

در آخر اين هم يك عكس يادگاري از من و ون گوگ. اصلا دوست نداشتم عكس يادگاري بگيرم ولي فقط به اين خاطر كه با ون گوگ عكس داشته باشم گرفتم .

سربازي  |   1 نظر   |  
مرخصي چهارم
4:58 صبح پنچ شنبه, November 27th, 2008

تقريبا بعد از گذشت 2 هفته باز هم به خانه برگشتم. هفته قبل قرار بود همه سربازان امام زمان را براي سه روز به مرخصي بفرستند و من هم مثل بقيه كلي برنامه ريزي كرده بودم و منتظر رسيدن چهارشنبه ظهر بودم كه برم مرخصي ميان دوره. اما از آن جا كه بايد از اين مكان مهم و استراژيك مملكت به نحو مطلوبي حفاظت بشه كه كسي به آفتابه ها، ميز ها و صندلي هاش، … چپ نگاه نكنه، تصميم گرفتند كه 120 نفر از ما سربازان برگزيده امام زمان را به زور به عنوان داوطلبين اين امر خطير معرفي كنند و خوب زورشون بيشتر از ما ميرسيد و معرفي كردند و ما 120 نفر هم به مدت سه روز خورديم و خوابيديم و پاس داديم ( پاسداري كرديم ).

بد نگذشت، شبي سه ساعت گشتي بودم و فرصتي پيش اومد كه با سربازان سردوشي داري كه در واقع نگهبانان اصلي پادگان بودند گپي بزنيم و سه ساعت را در هواي نسبتا خوب بگذرونيم و سه نوبت هم گشت داده باشيم.

در هر حال مانديم تا امروز، چهار شنبه عصر و در نهايت با توجه به اين اصل كه ما در همه بخش هاي مملكت داراي مديران لايقي هستيم كه در امر مديريت، بهترين و برگزيده ترين مديرانن، مرخصي ساعت 12:30 ظهر ما به 17:15 عصر موكول گرديد و جيره غذايي هم براي ما وجود نداشت و در نتيجه از نهار هم خبري نبود ( البته بهتر، يك روز كمتر كافور پلو خوردم ) و لياقت و شايستگي مديران روز به روز بر ما ثابت و ثابت تر شد. بيخيال، هر وقت شعار اصلي مديريتي اين مملكت تغيير كنه ميتونيم اميدوار باشيم كه اوضاع بهتر بشه.

در هر حال شب خانه بودم و سه روز رويايي را شروع كردم.

به نظر من يك مشكل اساسي كه در نظام وجود داره اينه كه قدرت فكر كردن، خلوت كردن با خود و برنامه ريزي دقيق براي خود را از شما سربازان مي گيرند و اين بزرگترين ضربه اي است كه ميتونن به شما بزنن. از 4:30 صبح تا 9:30 شب براي ثانيه به ثانيه وقت شما برنامه ريزي خركي مي كنن و شما را مشغول به انجام كارهاي تكراري و مسخره و به درد نخور مي كنن و عمر شما را تلف مي كنند و 9:30 شب ناخود آگاه شما به يك خواب عميق فرو ميرويد و روز بعدي فرا مي رسد.

در هر حال سي و ششمين روز هم هرجوري كه بود تمام شد. در اين مدت تنها موضوع بهداشت و ضربه هاي روحي كه به علت نداشتن برنامه ريزي درست مديران نظام به تك تك سربازان وارد ميشه مشكل خاص ديگه اي نداشتم. از لحاظ جسمي كه اصلا اذيت نميشيم و اصولا كاري باهامون ندارن. نهايتا 20 روز ديگه مونده كه اون هم زود ميگذره.

سربازي  |   1 نظر   |  
مرخصي دوم
5:13 صبح یكشنبه, November 9th, 2008

امروز بعد از سيزده روز كه در اون جهنم بودم به زور و با سياست تونستم يك مرخصي بيست و چهارساعته بگيرم. تنها شخص مجردي كه تا الان در گروهان ما تونست مرخصي بگيره من بودم خلاصه اينكه مي دونم چيكاركنم. اين مدت از همه چيز بي خير بودم تنها فهميدم كه اوباما رئيس جمهور شد و كردان بركنارشد. يه نظر من بدترين مشكل محيط هايي مثل سربازخانه ها نبود بهداشته و بعد از آن وجود گروهبان هاي مريض و عقده ايه. به هر حال در اين 56 روز يك سري كار هاي روزانه هست كه تقريبا از ساعت 4:20 صبح تا 21:30 شب انجام مي شود و روز بعد نيز.

براي من كه از حدود 3:40 به بعد شروع ميشه به هر حال ساعت 3:40 ديگه بيدار ميشم و تخت شماره 92 را آن كادر ( يك كار خوب با قوانين مسخره، نوعي از مرتب كردن تخت خواب ) مي كنم، نعويض لباس خواب و پوشيدن لباس نظامي ( شامل شلوار، پيراهن، كمربند، اوركت )، توالت، شستشوي صورت، مسواك، شستن دست ها، پوشيدن دمپايي، رفتن به مهديه، خواندن نماز اول صبح به امامت حاج آقا، بازگشت از مهديه، كندن دمپايي ها و پوشيدن پوتين و بستن فانسخه ( يك نوع كمربند كه اصولا جز لباس رسمي نظامي نيست ولي به زور بايد ببندي ولي من هميشه شل ميبندم ) و صرف صبحانه پس از عبور از صف 157 نفري ( اكثرا نفر آخرم ) صبحانه ها كه عموما بهترين وعده غذايي است و در هفته متغيره و شامل نان و پنير و خرما، كره و مربا، تخم مرغ آب پز با كره، نان و پنير خالي، نوعي حليم مسخره بدون شكر؟ عموما هميشه چايي هست. بعد به صف شدن و نرمش كردن و عمل كردن به دستورات ارشد ( سرباز گنده گروهان، كسي كه فكر ميكنه خيلي مهمه ) عقده اي، گوش دادن به فرامين به چپ چپ، به راست راست، عقب گرد و بشين و پاشو هاي مسخره. سپس تحويل كلاش شماره 92 ( به عنوان ناموس در اين سيستم عقب مانده ازش ياد مي شود ) به اينجانب و حركات مسخره پافنگ، دستفنگ و … شركت در صبحگاه و تكرار همين حركات و گوش دادن به يك سري سخنان مسخره و بد تر از همه رژه البته بگم من به عنوان يك پاطلايي ( كسي كه رژه درست نميره ) به خودم افتخار ميكنم كه آخر صفم و رژه خوب نميرم.

ساعت خود به خود 8 مي شه و كلاس ها شروع مي شوند و تا 12:30 ادامه مي پابند كه اين ها هم خيلي مسخره اند . دوباره پوشيدن دمپايي و رفتن به مهديه و خواندن نماز نچندان اول وقت بازهم به امامت حاج آقا، بازگشت از مهديه، صرف كافور پلو به همراه يك نوع خورشت بي مزه و چايي كه البته گاها به شما نمي رسد. سپس به صف شدن و رفتن به كلاس و ساعت 16:30 هم تقريبا آزاديم و تنها يك مهديه وجود دارد، يك شام، واكس زدن پوتين ها و كارهاي شخصي و به جديت ميتونم بگم كه ميون 158 نفري كه در آسايشگاه ما وجود داره تنها 3 يا 4 نفر هستيم كه وقت آزادمان را به خواندن كتاب اختصاص مي دهيم. به هر حال يك روز به مسخرگي ميگذره و دوباره روز بعدي شروع ميشه.

شايد در روز بعد پست نگهباني داشته باشي و مجبور بشي 4 تا دو ساعت در سرما نگهباني بدي و مراقب باشي كه كسي به چهارتا آفتابه وشير و ميز و صندلي و در نهايت اسلحه خانه چپ نگاه نكنه. خلاصه فقط وقت تلف كردنه و فقط بايد حواسم باشه كه از فرصت هام استفاده كنم و نگذارم الكي به هدر بره و تا ميشه دودره بازي در بيارم.

روز اول خيلي سخت گذشت تصميم داشتم هر جور شده يك مرخصي شهري بگيرم و بيام اصفهان و ديگه برنگردم تو اين خراب شده ولي بعد بهتر شد. البته يك بار ديگه هم همينطور شد. بلاخره از لحاظ روحي ضربه ميخوريم. حتي افرادي هم بدوند كه خودكشي كردند با زدن رگ دست هاشون و يا دار زدن خودشون. خيلي محيط وحشتناكه. تنها نكته مثبت وجود تلفن هاي كارتي در محوطه هر گردانه كه اگر اين ها نباشه اصلا قابل تحمل نيست. به هر حال تا الان 18 روز گذشته و به زودي هم تمام ميشه. زنده باد مرخصي.

سربازي  |   1 نظر   |  
 
تماس با من
جستجو
دسته بندي
فيلم (1)
فرانسه (1)
كاشان (1)
كريس دي برگ (1)
موزيك ويدئو (2)
موسيقي (7)
وبلاگ (1)
يوتيوب (3)
آذربايجان (2)
اصفهان (2)
تهران (2)
ترانه (5)
جک (2)
جزيره قشم (1)
جزيره هرمز (1)
ديدنيهاي ايران (10)
دسته بندی نشده (2)
روزمرگي (4)
سفر (5)
سمنان (1)
سياوش قميشي (1)
سربازي (11)
شيراز (1)
شعر (1)
عكاسي (1)
عكس (1)
وکالت آنلاین
لحظه نوشته هاي من


    لحظه نوشته هاي من
    روزانه
    فليكر
    مجله كارگاهي زيگزاگ
    وب زوم
    پزشك آن لاين
    اپل
    بهرام مشيري
    بي بي سي فارسي
    بالاترين
    روز آنلاين
    My Photostream
    www.flickr.com
    Ali Mirghaderi's items Go to Ali Mirghaderi's photostream

    My Photostream Feed
    روز شمار
    November 2008
    M T W T F S S
    « Oct   Dec »
     12
    3456789
    10111213141516
    17181920212223
    24252627282930
    لينك دوني
    feedback
    ملاحسني
    مسعود بهنود
    نقطه ته خط
    ياد داشت هاي نيك آهنگ
    گوديبا
    گروه كيوسك
    امين كياني
    استا مينوفن
    جفنگسيم
    جاده
    جرز
    خزعبلات یه عقده ای
    دوم دام دات كام
    رها
    سوتك
    سردبير : خودم
    شهرزاد سپانلو
    صفا در لس انجلس
    عاليجناب ايكس
    غريبانه هاي تنهايي
    بايگاني
    March 2010
    December 2009
    November 2009
    September 2009
    July 2009
    May 2009
    January 2009
    December 2008
    November 2008
    October 2008
    September 2008
    August 2008
    July 2008
    برترين آلبوم هاي من
    عضويت در خبرنامه
    Feed
     
    Copyright © 2008 Dastnevis.com, All Right Reserved.