زندگی
10:58 بعد از ظهر چهار شنبه, November 25th, 2009

این زتدگی هم شده مثل این اسم اس ها. یه موقعی میره، یه موقعی نمیره، یه موقعی دلیورش میاد، یه موقعی هم خیر همش اینه +.
وفتی روزی که نباید باشی، باشی و جایی که نباید باشی، باشی. اتفاقی میوفته که اگه تو سالها هم بودی و سرجات بودی نمیوفتاد.
ننیجه اخلافی : سرجات نیستی، کلا باید هفته ای یک روز بری سربازی.

حالا هی اس ام س ها دلیوری میشه یا هی اسم اس میاد.
من پشت فرمونم ( هزار بار )، … از سیزن سه تا ده … ( سه بار) و منم اصلا اعصاب ندارم.

سربازي, روزمرگي  |   نظر بدهید   |  
خيلي زور داره
7:55 بعد از ظهر یكشنبه, July 12th, 2009

اعصابم خيلي خورده، خيلي زور داره. مجبورم امشب برم پادگان و تا صبح اونجا بخوابم. الان 2 ماه و نيم كه از زيرش در رفتم ولي اين بار نشد. الكي الكي بايد برم اونجا و الكي الكي بايد تا صبح بمونم. من موندم اين چه منطقيه كه من براي خواب برم اونجا و تويه خونه نخوابم.

اين روزها همش درگيرم. صبح كله صحر كه هنوز خروسه بيدارنشده ساعت 5:20 بيدار ميشم و ميرم ستاد تا ساعت 13 بعد هم ميام خونه دوشي، نهاري و يك ساعتي خواب. از ساعت 18 تا 23 هم دنبال كارهامم. ساعت 24، شايدم 24:30 هم به زور ميخوابم. اما هرچي باشه خوبيش اينه كه تويه شهرمم.

سربازي  |   1 نظر   |  
اصفهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان سلام
8:17 صبح جمعه, May 1st, 2009

بالاخره بعد از 6 ماه دوباره به اصفهان برگشتم. فقط اين را ميتونم بگم كه خوشحالم كه اين 6 ماه هم گذشت و ديگه مجبور نيستم به اراك يا قم پا بگذارم.
4 ماهي كه در پليس راه اتوبان قم - تهران بودم زياد بد نبود. دوست هاي خوبي پيدا كردم و روزگار زياد بد نميگذشت. هفته اي يكي، دو روز هم به اصفهان ميومدم و از اين لحاظ خوب بود.

واقعا اميدوارم روزي بشه كه مردم قم از لحاظ فرهنگي رشد كنند و شهر نشيني را تجربه كنند.

سربازي  |   1 نظر   |  
پليس راه
8:38 بعد از ظهر سه شنبه, January 13th, 2009

به هر حال برخلاف تمامي تصوراتم در پليس راه مشغول به ادامه دادن اين خدمت مقدس شدم.
اينجا هم مثل همه جاهايي که در اين 84 روز ديدم پر از بينظمي و ضعف مديريتی است.
مسئله جالبي که وجود داشت اين بود که هزينه لباس فرم پليس راه و پليس راهنمايي و رانندگي را خود سرباز ها بايد از جيب خودشون بپردازند و دولت در اين زمينه کاري انجام نميده.
 روزهاي اول خيلی به هم ريخته بودم خلاصه خريدن لباس را بهونه کردم و اومدم اصفهان. وقتي حمام رفتم و يک وعده غذاي خوب خوردم و عقلم اومد سرجاش پيش خودم گفتم ”مگه من احمقم که برم 70-80 تومن پول بدم لباس بخرم وقتي که اینا اينجوري با اعصاب و روانم بازي ميکنند”. خلاصه نخريدم و برگشتم و هنوز هم شکل خيارشورم.
چند روز پيش براي اولين بار اومدم تويه اين شهر و آدرس اولين جايي را که گرفتم آدرس يک کافي نت بود.خلاصه از شانسم کافي نت بزرگ و مجهزي بود و سرعت خوبي هم داره. در کل تفريح ما همدر اين شهر شده اومدن به اينجا و چت کردن با دوستان و خانواده، خواندن وب سایت های خبري مورد علاقم و خوردن غذا، البته گوش کردن به موسيقي از طريق اينترنت را هم نبايد از ياد برد. هميشه گفتم اينترنت بهتر از اونيه که ما تصورش را ميکنيم.
الان روزي 8 ساعت، 16 ساعت و يا 24 ساعت اينجا پست ميدم. البته بيشتر 8 ساعته بوده.در حال حاضر خيلي روحيم خوبه و خيلي آرومم. اميدوارم اوضاع همينجوري بمونه و بدتر نشه.
تا حالا سابقه نداشته بود که کسی بخواد بهم رشوه بده ولي تويه اين مدت تقرِبا هر روزبه دفعات با اين امر مواجه بودم.
تا حالا اينقدر تصادف و مرگ و مير نديده بودم. اصلا فکر نميکردم که سرعت بالاميتونه باعث چه فاجعه هايي بشه.خلاصه تويه اين مدت اينقدر چيز ديدم و شنيدم که ميتونم به جرعت بگم که سرعت 120 در اتوبان هاي ما نه تنها کافيه بلکه از کافي هم خيلي بالاتره پس اصلا به فکر بالاترش نباشين.

سربازي  |   2 نظر   |  
… و اما قم
11:21 بعد از ظهر شنبه, December 27th, 2008

بلاخره، قم هم استانيه براي خودش. بلاخره نيروي انتظامي هم بايد هميشه در صحنه حاظر باشه. از عرايض بنده شما حتما نتيجه گرفتين كه بنده افتادم قم و با حفظ روحيه آفندي خود بايستي به اين مملكت خدمت كنم.
تنها جايي كه فكرش را نميكردم قم بود، اما خوبه كه نزديكه. هرچي باشه از لحاظ مسافتي خيلي بهتر از كردستان، زاهدان، خراسان رضوي، شمالي و جنوبيه كه. در نتيجه شانسي بسيار عظيم آوردم.


پيش به سوي نابود كردن 16 ماه آينده در قم.

سربازي  |   4 نظر   |  
بالاخره آموزشي هم تمام شد
12:33 صبح یكشنبه, December 21st, 2008

دوران گندي بود و خوشحالم كه پنج روزي هست كه تمام شده.

سربازي  |   1 نظر   |  
مرخصي پنجم
11:28 صبح یكشنبه, November 30th, 2008

ديروز ساعت سه رفتم پادگان. خيلي حالم بد بود تب و سرفه و آب ريزش بيني. خلاصه اين چهار ساعت داخل ماشين خيلي بد گذشت. وارد آسايشگاه كه شدم اصلا حال و حوصله كسي را نداشتم. فقط جواب سلام ها را ميدادم و اصلا انرژي و تعادل نداشتم. به هر بدبختي كه بود رفتم بهداري و مثل هميشه آمپول هگزا بهم دادند و يك قرص كه اصلا نخوردمش. تا صبح افتضاح بودم. اصلا نخوابيدم. بگذريم. صبح 48 ساعت مرخصي از بهداري گرفتم و ظهر راه افتادم و آمدم اصفهان. 7:30 شب خانه بودم، 8:00 شب مطب دكتر متخصص و بعد داروخانه و بيمارستان براي آمپول زدن و درنهايت 9:00 شب باز هم خانه بودم. خلاصه بهترم. 8 تا پنسيلين، 2 تا آمپول ديگه و يك قرص و يك شربت. فردا قطعا بهترم و فردا هاي اينده بهترتر. از اين دوره گند آموزشي هم چيزه ديگه اي نمونده وقتي برم نهايتا 15 روز ديگه. كه قصد كردم 2 روزش را هم حداقل بيام مرخصي و بعد هم مرخصي پايان دوره.

در آخر اين هم يك عكس يادگاري از من و ون گوگ. اصلا دوست نداشتم عكس يادگاري بگيرم ولي فقط به اين خاطر كه با ون گوگ عكس داشته باشم گرفتم .

سربازي  |   1 نظر   |  
مرخصي چهارم
4:58 صبح پنچ شنبه, November 27th, 2008

تقريبا بعد از گذشت 2 هفته باز هم به خانه برگشتم. هفته قبل قرار بود همه سربازان امام زمان را براي سه روز به مرخصي بفرستند و من هم مثل بقيه كلي برنامه ريزي كرده بودم و منتظر رسيدن چهارشنبه ظهر بودم كه برم مرخصي ميان دوره. اما از آن جا كه بايد از اين مكان مهم و استراژيك مملكت به نحو مطلوبي حفاظت بشه كه كسي به آفتابه ها، ميز ها و صندلي هاش، … چپ نگاه نكنه، تصميم گرفتند كه 120 نفر از ما سربازان برگزيده امام زمان را به زور به عنوان داوطلبين اين امر خطير معرفي كنند و خوب زورشون بيشتر از ما ميرسيد و معرفي كردند و ما 120 نفر هم به مدت سه روز خورديم و خوابيديم و پاس داديم ( پاسداري كرديم ).

بد نگذشت، شبي سه ساعت گشتي بودم و فرصتي پيش اومد كه با سربازان سردوشي داري كه در واقع نگهبانان اصلي پادگان بودند گپي بزنيم و سه ساعت را در هواي نسبتا خوب بگذرونيم و سه نوبت هم گشت داده باشيم.

در هر حال مانديم تا امروز، چهار شنبه عصر و در نهايت با توجه به اين اصل كه ما در همه بخش هاي مملكت داراي مديران لايقي هستيم كه در امر مديريت، بهترين و برگزيده ترين مديرانن، مرخصي ساعت 12:30 ظهر ما به 17:15 عصر موكول گرديد و جيره غذايي هم براي ما وجود نداشت و در نتيجه از نهار هم خبري نبود ( البته بهتر، يك روز كمتر كافور پلو خوردم ) و لياقت و شايستگي مديران روز به روز بر ما ثابت و ثابت تر شد. بيخيال، هر وقت شعار اصلي مديريتي اين مملكت تغيير كنه ميتونيم اميدوار باشيم كه اوضاع بهتر بشه.

در هر حال شب خانه بودم و سه روز رويايي را شروع كردم.

به نظر من يك مشكل اساسي كه در نظام وجود داره اينه كه قدرت فكر كردن، خلوت كردن با خود و برنامه ريزي دقيق براي خود را از شما سربازان مي گيرند و اين بزرگترين ضربه اي است كه ميتونن به شما بزنن. از 4:30 صبح تا 9:30 شب براي ثانيه به ثانيه وقت شما برنامه ريزي خركي مي كنن و شما را مشغول به انجام كارهاي تكراري و مسخره و به درد نخور مي كنن و عمر شما را تلف مي كنند و 9:30 شب ناخود آگاه شما به يك خواب عميق فرو ميرويد و روز بعدي فرا مي رسد.

در هر حال سي و ششمين روز هم هرجوري كه بود تمام شد. در اين مدت تنها موضوع بهداشت و ضربه هاي روحي كه به علت نداشتن برنامه ريزي درست مديران نظام به تك تك سربازان وارد ميشه مشكل خاص ديگه اي نداشتم. از لحاظ جسمي كه اصلا اذيت نميشيم و اصولا كاري باهامون ندارن. نهايتا 20 روز ديگه مونده كه اون هم زود ميگذره.

سربازي  |   1 نظر   |  
مرخصي دوم
5:13 صبح یكشنبه, November 9th, 2008

امروز بعد از سيزده روز كه در اون جهنم بودم به زور و با سياست تونستم يك مرخصي بيست و چهارساعته بگيرم. تنها شخص مجردي كه تا الان در گروهان ما تونست مرخصي بگيره من بودم خلاصه اينكه مي دونم چيكاركنم. اين مدت از همه چيز بي خير بودم تنها فهميدم كه اوباما رئيس جمهور شد و كردان بركنارشد. يه نظر من بدترين مشكل محيط هايي مثل سربازخانه ها نبود بهداشته و بعد از آن وجود گروهبان هاي مريض و عقده ايه. به هر حال در اين 56 روز يك سري كار هاي روزانه هست كه تقريبا از ساعت 4:20 صبح تا 21:30 شب انجام مي شود و روز بعد نيز.

براي من كه از حدود 3:40 به بعد شروع ميشه به هر حال ساعت 3:40 ديگه بيدار ميشم و تخت شماره 92 را آن كادر ( يك كار خوب با قوانين مسخره، نوعي از مرتب كردن تخت خواب ) مي كنم، نعويض لباس خواب و پوشيدن لباس نظامي ( شامل شلوار، پيراهن، كمربند، اوركت )، توالت، شستشوي صورت، مسواك، شستن دست ها، پوشيدن دمپايي، رفتن به مهديه، خواندن نماز اول صبح به امامت حاج آقا، بازگشت از مهديه، كندن دمپايي ها و پوشيدن پوتين و بستن فانسخه ( يك نوع كمربند كه اصولا جز لباس رسمي نظامي نيست ولي به زور بايد ببندي ولي من هميشه شل ميبندم ) و صرف صبحانه پس از عبور از صف 157 نفري ( اكثرا نفر آخرم ) صبحانه ها كه عموما بهترين وعده غذايي است و در هفته متغيره و شامل نان و پنير و خرما، كره و مربا، تخم مرغ آب پز با كره، نان و پنير خالي، نوعي حليم مسخره بدون شكر؟ عموما هميشه چايي هست. بعد به صف شدن و نرمش كردن و عمل كردن به دستورات ارشد ( سرباز گنده گروهان، كسي كه فكر ميكنه خيلي مهمه ) عقده اي، گوش دادن به فرامين به چپ چپ، به راست راست، عقب گرد و بشين و پاشو هاي مسخره. سپس تحويل كلاش شماره 92 ( به عنوان ناموس در اين سيستم عقب مانده ازش ياد مي شود ) به اينجانب و حركات مسخره پافنگ، دستفنگ و … شركت در صبحگاه و تكرار همين حركات و گوش دادن به يك سري سخنان مسخره و بد تر از همه رژه البته بگم من به عنوان يك پاطلايي ( كسي كه رژه درست نميره ) به خودم افتخار ميكنم كه آخر صفم و رژه خوب نميرم.

ساعت خود به خود 8 مي شه و كلاس ها شروع مي شوند و تا 12:30 ادامه مي پابند كه اين ها هم خيلي مسخره اند . دوباره پوشيدن دمپايي و رفتن به مهديه و خواندن نماز نچندان اول وقت بازهم به امامت حاج آقا، بازگشت از مهديه، صرف كافور پلو به همراه يك نوع خورشت بي مزه و چايي كه البته گاها به شما نمي رسد. سپس به صف شدن و رفتن به كلاس و ساعت 16:30 هم تقريبا آزاديم و تنها يك مهديه وجود دارد، يك شام، واكس زدن پوتين ها و كارهاي شخصي و به جديت ميتونم بگم كه ميون 158 نفري كه در آسايشگاه ما وجود داره تنها 3 يا 4 نفر هستيم كه وقت آزادمان را به خواندن كتاب اختصاص مي دهيم. به هر حال يك روز به مسخرگي ميگذره و دوباره روز بعدي شروع ميشه.

شايد در روز بعد پست نگهباني داشته باشي و مجبور بشي 4 تا دو ساعت در سرما نگهباني بدي و مراقب باشي كه كسي به چهارتا آفتابه وشير و ميز و صندلي و در نهايت اسلحه خانه چپ نگاه نكنه. خلاصه فقط وقت تلف كردنه و فقط بايد حواسم باشه كه از فرصت هام استفاده كنم و نگذارم الكي به هدر بره و تا ميشه دودره بازي در بيارم.

روز اول خيلي سخت گذشت تصميم داشتم هر جور شده يك مرخصي شهري بگيرم و بيام اصفهان و ديگه برنگردم تو اين خراب شده ولي بعد بهتر شد. البته يك بار ديگه هم همينطور شد. بلاخره از لحاظ روحي ضربه ميخوريم. حتي افرادي هم بدوند كه خودكشي كردند با زدن رگ دست هاشون و يا دار زدن خودشون. خيلي محيط وحشتناكه. تنها نكته مثبت وجود تلفن هاي كارتي در محوطه هر گردانه كه اگر اين ها نباشه اصلا قابل تحمل نيست. به هر حال تا الان 18 روز گذشته و به زودي هم تمام ميشه. زنده باد مرخصي.

سربازي  |   1 نظر   |  
اولين روز
12:35 صبح شنبه, October 25th, 2008

پنج شنبه صبح مثل خيلي هاي ديگه توي اين شهر و اين كشور صبح زود براي اولين بار در طول زندگي به قصد رفتن به سربازي از خواب بيدار شدم. ساعت 6 صبح در محلي كه قبلا اعلام شده بود حضور پيدا كردم و تا هفت صبح الاف بودم تا بلاخره يك نفر در را باز كرد و به صف شديم و درنهايت اعلام كردند كه ساعت يازده صبح ترمينال باشيد كه اتوبوس منتظرتونه. ساعت 7:40 صبح بود كه برگشتم به سمت خانه و سرم را زدم و آماده رفتن شدم.

ساعت 11 صبح با يك اتوبوس ولوو حركت كرديم به سمت پادگان. عصر پادگان بوديم. پذيرش شديم، لباس هامون را گرفتيم به همراه يك مرخصي سه روزه و 12 شب نشده خانه بودم.

و اينك من سه روز خدمتم

سربازي  |   1 نظر   |  
سربازي
11:55 بعد از ظهر چهار شنبه, October 22nd, 2008

فردا ميرم سربازي. تا سلامي دوباره بدرود.

سربازي  |   نظر بدهید   |  
 
تماس با من
جستجو
دسته بندي
فيلم (1)
فرانسه (1)
كاشان (1)
كريس دي برگ (1)
موزيك ويدئو (2)
موسيقي (7)
وبلاگ (1)
يوتيوب (3)
آذربايجان (2)
اصفهان (2)
تهران (2)
ترانه (5)
جک (2)
جزيره قشم (1)
جزيره هرمز (1)
ديدنيهاي ايران (10)
دسته بندی نشده (2)
روزمرگي (4)
سفر (5)
سمنان (1)
سياوش قميشي (1)
سربازي (11)
شيراز (1)
شعر (1)
عكاسي (1)
عكس (1)
وکالت آنلاین
لحظه نوشته هاي من


    لحظه نوشته هاي من
    روزانه
    فليكر
    مجله كارگاهي زيگزاگ
    وب زوم
    پزشك آن لاين
    اپل
    بهرام مشيري
    بي بي سي فارسي
    بالاترين
    روز آنلاين
    My Photostream
    www.flickr.com
    Ali Mirghaderi's items Go to Ali Mirghaderi's photostream

    My Photostream Feed
    روز شمار
    September 2010
    M T W T F S S
    « Mar    
     12345
    6789101112
    13141516171819
    20212223242526
    27282930  
    لينك دوني
    feedback
    ملاحسني
    مسعود بهنود
    نقطه ته خط
    ياد داشت هاي نيك آهنگ
    گوديبا
    گروه كيوسك
    امين كياني
    استا مينوفن
    جفنگسيم
    جاده
    جرز
    خزعبلات یه عقده ای
    دوم دام دات كام
    رها
    سوتك
    سردبير : خودم
    شهرزاد سپانلو
    صفا در لس انجلس
    عاليجناب ايكس
    غريبانه هاي تنهايي
    بايگاني
    March 2010
    December 2009
    November 2009
    September 2009
    July 2009
    May 2009
    January 2009
    December 2008
    November 2008
    October 2008
    September 2008
    August 2008
    July 2008
    برترين آلبوم هاي من
    عضويت در خبرنامه
    Feed
     
    Copyright © 2008 Dastnevis.com, All Right Reserved.